پیران، مرغ عشق، ....
|
|
|
|
|
رمز مستان جرعه جرعه از کیان |
|
راز پیران چشمه هایی از نهان |
|
دور مستان چند نفر از دوستان |
|
گرد پیران انس و جان با هم روان |
|
دست مستان درهم و دنیار بود |
|
کف ز پیران مامنی پر در بود |
|
درس مستان آیه ها قرآن دهند |
|
علم پیران راز آن فرقان دهند |
|
راه مستان لب به آیه می نهند |
|
سیر پیران دل به آیه می دهند |
|
خواست مستان ای خدا رسوا مکن |
|
درد پیران از خودت دورا مکن
|
|
رمز مستان با پیاله خم وسط |
|
راز پیران میگسارن خود به شط |
|
کار مستان رفتنی نزدیک خم |
|
کار پیران گشتنی بر گرد جم |
|
کار مستان بودنی بر گرد خوان |
|
کار پیران موج ها دنیا تکان |
|
مرغ عشق |
|
مرغ عشق |
|
داستانی بشنو تو ای همجهان |
|
تا شود این داستان ها بر زبان |
|
گر بخوانید قصه ی این مرغها |
|
خود بیائید اندرون با ما شما |
|
مرغ عشقی را خدا جانانه کرد |
|
چون فرستاد سینه مالانه کرد |
|
او بدانست قلب ما پر ناله بود |
|
یک خبرآورد و دل چند پاره کرد |
|
با خبر آوارگی بر ما رسید |
|
عشق و باز هم عاشقی بالا رسید |
|
او خبر داشت حال ما از حال او ست |
|
قفل درها هم کلیدش مال اوست |
|
قلب ما بی درب و پیکر نی نبود |
|
تک کلیدش رمز آن دل می نبود |
|
حرف آن مرغ وسوسه در جان بکرد |
|
کار ما را کار عشاق آن بکرد |
|
مرغ او چون آن بگفت پرها بزد |
|
از دیاری این برفت ما را بزد |
|
چونکه بگذشت یک دمی از رفتنش |
|
جان من فریاد بزد می بینمش |
|
من که او را نیک ببینم بودنش |
|
گر که باشد یک جهان دورو بر ش |
|
من زمرغی کمترم با جام او |
|
چون برم در هر نفس من نام او |
|
کی برد ما را به جائی نزد خود |
|
یا کشاند او مرا بر گرد خود |
|
درد من را مرغ عشق نیک گویدم |
|
کو ندارد عشق او آن کو برم |
|
مرغ چو آمد رفتنش با خود مدان |
|
عشق را کو آورد آن کم ندان |
|
مرغ عشقی را که وحی آورده است |
|
با دل و جان تو بگیر جان داده است |
|
هر کجا هستی به او راهی بیاب |
|
جستجو کن تا بیابی خود تو آب |
|
داستانی گر که باشد دام تست |
|
مرغ و هم عشق هم غزل آن رام تست |
|
جلوه |
|
جلوه |
|
گر شناسی حضرتش ارزد ترا |
|
بو سه دل بر نبی لرزد ترا |
|
گر ببینی ساقی کون و مکان |
|
نیک بیارزد آن ترا در دو جهان |
|
هم دلی با بیدلان را تو مکن |
|
می برد بهرش ز دل نی تو نکن |
|
گر بخواهی سوی اعلا تو روی |
|
بایدا خود تو روی با او شوی |
|
پیر ما او باشد و نیکو سخن |
|
گوهری بارز و هم اشرف کهن |
|
هم که شیخ وهم که مرشد او تراست |
|
کو که آرد راه راستی کو تراست |
|
غم نه هرگز آیدت چون جلوه است |
|
در دو عالم نور او پاینده است |
|
سوی آنان نی مرو خود گم مکن |
|
سوی هو رو همنشینی کم مکن |